پنج داستان زیبا و خواندنی از بهلول

بهلول فردی بود که بیشتر به او دیوانه می گفتند به دلیل کار های طنزی که انجام می داد اما همین ار های او سرشار از پند و اندرز بودند و برخی هم به او بهلول عاقل می گفتند زیرا همیشه انتخاب درست می کرد .

در این مطلب از مجله رایافان به چند داستانک زیبا و شنیدنی از او می پردازیم

ادامه خواندن پنج داستان زیبا و خواندنی از بهلول

حکایت : پادشاهی با یک چشم و یک پا !

پادشاهی با یک چشم و یک پا

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟

ادامه خواندن حکایت : پادشاهی با یک چشم و یک پا !

وصیت نامه الکساندر

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری 
گردید.
بقیه در ادامه مطلب …

مطلب مورد پسند جوانان

زنجیر عشق

بقیه در ادامه مطلب
 

ادامه خواندن مطلب مورد پسند جوانان

شعر طنز(یاد از آن روزی که بودم اولی)

 

شعر طنز, مطالب طنز و خنده دار, دختری زیبا 

بقیه در ادامه مطلب

ادامه خواندن شعر طنز(یاد از آن روزی که بودم اولی)

بهشت همان قلب توست

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه بارانی می آید. پدرم گفت: بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
بقیه در ادامه مطلب…

آیاتی حکیمانه از قرآن کریم

اگر این قرآن را بر کوه نازل می کردیم ، او را از ترس خدا خاشع و متلاشی شده می دیدی. حشر آیه ۲۱
بقیه در ادامه مطلب…

حمال تبریزی …

 حمال تبریزی کیست؟

در خیابان شمس تبریزی  شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال معروفه

بقیه در ادامه مطلب…

ادامه خواندن حمال تبریزی …

موفّقیت و سقراط

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.

بقیه در ادامه مطلب …

ادامه خواندن موفّقیت و سقراط

حکایت دیدار با خدا

دیدار با خدا,حکایت دیدار با خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!

بقیه در ادامه مطلب …

ادامه خواندن حکایت دیدار با خدا

نامه ای به خدا (واقعی)

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود و از آن طلبه های فقیر بود.

ادامه خواندن نامه ای به خدا (واقعی)

داستان زیبا و آموزنده عاقبت طمع کاران!

داستان آموزنده عاقبت طمع کاران,طمع کاران,داستان آموزنده

 

بقیه در ادامه مطلب …

ادامه خواندن داستان زیبا و آموزنده عاقبت طمع کاران!

حکایت وقت رسیدن مرگ

41912860631888262795

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد …

ادامه خواندن حکایت وقت رسیدن مرگ

سه داستان بسیار زیبا و خواندنی

سه متن ادبی بسیار زیبا

  • مرد مقدس

شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه
می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم…!
رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد…تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.

ادامه خواندن سه داستان بسیار زیبا و خواندنی

داستان کوهستان زندگی ما

پسر کوچکی در نزدیکی یک دره زندگی می کرد. او از انعکاس صدای خود در کوهستان لذت می برد. روزی مقابل کوهستان فریاد زد: «من از تو متنفرم!» و چنین شنید: «من از تو متنفرم!» این جمله چندین و چند بار تکرار شد و پسرک خسته و ناراحت به خانه بازگشت.

ادامه خواندن داستان کوهستان زندگی ما

داستان مرد خوشبخت

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک دانست.

ادامه خواندن داستان مرد خوشبخت

داستانک:کلبه کوچک

OnlineNewsImaنخکنge.aspx

 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.

 

ادامه خواندن داستانک:کلبه کوچک

ریشه ضرب المثل دشمن دانا به از دوست نادان

OnlineNewsIرتلبmage.aspx

 

وزی چند کودک برای بازی به بیرون شهر رفتند. یکی از بچه ها حین بازی از جای بلندی بر زمین افتاد و پا و دستش شکست. آن کسی که بیشتر از همه با او دوست بود گفت: باید او را داخل چاه بیندازیم و به کسی هیچ نگوییم وگرنه برای ما دردسر می شود. اما یکی از کودکان که سابقه دشمنی با آن کودک دست و پا شکسته را داشت با خود فکر کرد که اگر بدون او به شهر برگردیم چون همه مرا دشمن او می دانند، گناه مرگ او به گردن من می افتد. بنابراین فوری رفت و مردم را خبر کرد و آمدند کودک را نجات دادند.

 

 

حکایت ۵۰۰ نان خور!!!

OnlineNewsImمage.aspx

 

شیرین سخنی در مجلسی بود و یکی از تازه واردان را به دیگر حاضران معرفی کرد و خیلی جدی گفت: «این آقا ۵۰۰ نان خور دارند!» حاضران با توجه به ریخت و قیافه تازه وارد متعجب بودند که چگونه می شود او ۵۰۰نان خور داشته باشد که شیرین سخن گفت: «آخر ایشان دکان نانوایی دارند!»«یک لب و هزار خنده»

حکایت دزدی شبانه

OnlineNewsImaعge.aspx

 

شخصی در شب شتری دزدیده بود. او را گرفتند و گفتند: چرا شتر دزدیدی؟ گفت: مست بودم ندانستم چه می کنم. گفتند: اگر ندانستی پس چرا سگ ندزدیدی؟ گفت: در تاریکی شب چطور شتر را از سگ بشناسم.

 

 

خر دجال

kharr

 

هر گاه ازدحام و هنگامه و جنجالی بر پا شود از باب استشهاد و تمثیل می گویند:"مگر خر دجال ظهور کرد."

باید دید دجال کیست و خر دجال چه هنری داشت تا ریشه تاریخی ضرب المثل بالا به دست آید.
به طوری که از لحن روایات و منطق و مفهوم احادیث بر می آید کلیه فرق و مذاهب اسلامی به وجود و ظهور یک فرد کاملی از نسل پیغمبر و لقبش مهدی باشد معتقد هستند، منتها با این تفاوت که اهل سنت و جماعت علی الاکثر می گویند چنین شخصی در آخر الزمان متولد می شود و جهان و جهانیان را از ظلم و جور رهایی می بخشد ولی جماعت شیعه اثنی عشریه اضافه می کنند که این مهدی موعود از نسل امام یازدهم امام حسن عسکری و نامش محمد و مادرش نرجس خاتون است که در شب یا روز پانزدهم شعبان ۲۵۵ هجری متولد شده از سن شش یا هفت سالگی تا هفتاد و چهار سالگی غیبت صغری داشت و آن گاه غیبت کبری شروع شده است که در مقاله غیبت کبری در همین کتاب مبسوطاً شرح داده شده است.

 

ادامه خواندن خر دجال

داستان ازدواج آهو با الاغ

406313_FLaSRfrp

 

آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟

 

آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.

 

 

ادامه خواندن داستان ازدواج آهو با الاغ

ثروت واقعی کوروش کبیر

ثروت واقعی کوروش کبیر

 

زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود ؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.

 

 

ادامه خواندن ثروت واقعی کوروش کبیر

دختر و عروس از دید مادر

دختر و عروس از دید مادر

 

از خانمی پرسیدند: «شنیده‌ام پسر و دخترت هر دو ازدواج کرده‌اند، آیا از زندگی خود راضی هستند؟»
خانم جواب داد: «دخترم زندگی خوشی پیدا کرده که من همیشه برایش آرزو می‌کردم. ابداً دست به سیاه و سفید نمی‌زند
 
 
 

ادامه خواندن دختر و عروس از دید مادر

داستان کفن دزد

داستان کفن دزد

 

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟پدر گفت ،پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. ..

 

 

ادامه خواندن داستان کفن دزد

بخوانید بخاطر عزیزانتان

بخوانید بخاطر عزیزانتان

 

نیکوس کازانتزاکیس نقل می کند که در دوران کودکی ، یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد ، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می سازد . اندکی منتظر می ماند ، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد این فرآیند را شتاب بخشد . با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند ، تا این که پروانه خروج خود را آغاز می کند . اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد .

 

ادامه خواندن بخوانید بخاطر عزیزانتان

حکایت نماز قضا

حکایت نماز قضا

 

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند.

 

ادامه خواندن حکایت نماز قضا

داستان ضرب المثل شغال مردگی

داستان ضرب المثل شغال مردگی

این مثل به صورت شغال مردگی و خود را به شغال مردگی زدن هم اصطلاح میشود کنایه از افرادی است که ظاهرا خود را کوچک و مظلوم وانمود میکنند ولی در باطن آن چنان نیستند.

 

ضرب المثل شغال مرگی از آنجا ناشی شده است که گاهگاهی روستاییان از اذیت و آزار شغال که به مرغان و پرندگان اهلی حمله میکند به ستوه میآیند و در سر راهش تله میگذارند تا در تله میافتد و روستاییان به قصد کشت او را میزنند.

 

ادامه خواندن داستان ضرب المثل شغال مردگی

حکایت ملا و شمع!

 

حکایت ملا و شمع!

 

متن حکایت

در نزدیکی ده ملا، مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.

 

دوستان ملا گفتند: «ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم وگرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.»

 

ادامه خواندن حکایت ملا و شمع!

مترسک بدون پا

 

مترسک بدون پا

 

شیوانا از جاده ای می گذشت، مرد میانسالی او را شناخت. خودش را نزدیک او رساند و با او همسفر شد. مدتی که گذشت مرد میانسال شروع به تعریف از خودش کرد و گفت: "من چندین زبان خارجی آموخته ام و به علم طب و مهندسی هم مسلطم و کتاب های زیادی را خوانده و چند کتاب هم نوشته ام."

 

ادامه خواندن مترسک بدون پا